نه تو می مانی و نه اندوهو نه هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم خواهد رفتآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ستتو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندیدو اگر بغض ک
سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بودبرای من یک عروسک آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم با صدایی زیبا میخواندآنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب برایم آواز میخواندهمه را کلافه کرده بودممی گفتند انقدر صدایش را در نیارانقدر عروسک بازی نکنباتری اش تمام می شودی
چقدر گاهی اوقات خوبه آدم حق انتخاب نداره و یا حداقل اونی که باب میلته بهش میرسی و خداروشکر هم تو اون زمینه موفق میشی ولی امان از وقتی که چند تا انتخاب داری و هیچ کدومش باب میلت نیست ولی بازم نمیخوای فرصتو از دست بدی و میخوای یکی رو انتخاب کنی
الان نمیدونم دقیقا باید چی رو انتخاب کنم.
هندسه!
جبر!